چگونه شرح دهم غم دل را
فغان از این دلی که بی پرواست
چگونه خو کنم به تنهایی
امان از این شبی که بی فرداست
نگارمن در این پریشانی
چه آتشی به جان من بر پاست
ز سوز دل نمانده خاکستر
که بی نشان چه ظلمتی بر ماست
خداجون بگو مي خوام راحت بخوابم
بگو تقصير کي بود که تنها موندم
خدا آخرين شب بذار بخوابم
بگو اولين وآخرين گناهم
نگو مي دوني نگو خبر نداري!؟
به خودت قسم که طاقتم تمامه
خدا آخرين شب بگو که ديگه شعر من نزديک آخرين کلامه
بگو .اين قصه رو خيلي ها مي خونن
بگو واسه چي بايد تنها بمونن
بگو غير من کيو تنها مي خواستي
بگو مي خوام بخوابم بي کم و کاستي
مي دونم اگه نخواي هيچي نمي شه
بذار آروم بگيرم واسه هميشه
نگو تکرار از منو از تو انکار
بگو بي طاقت شده اين دل بيمار
بگو ده ثانيه مونده تا گل ياس
بذار آروم شه دلم که خيلي تنهاست
دگر بار رسیده موسم جدایی
نمانده یار نمانده یار آشنایی
دگر مپرس ز حال من نگو کجایی
دلی نمانده بهر من زبی وفایی
چو برگ به طوفانم پریشان
چو باد به هر طرف روم هراسان
زهر کس و ز هر که من گریزان
منم ز کرده های خود پشیمان
بهارمن قرارمن کجایی
جوانی ام خزان شداست نیایی
ز سوز دل دگر مپرس مگر ندانی
که دل به در سپرده ام زمانی
بیا تو ای دلیل زندگانی
نسیم وصل من بخوان نهانی
به نام خوب همیشگی به نام خدای خوبی ها

سلام ، به وب لاگ شعر های مجتبی فتحی پور خوش آمدید.
خوشحال می شویم که از نظرات مفید و سازنده شما بهره مند شویم.
تعدادی شعر نیز در قسمت آرشیو مطالب موجود است .با آرزوی توفیق برای شما دوست گرامی .
تمام دل من خدا پر ز خونه
که اشکم ز ديده چکد دونه دونه
هواي جدايي چه به روزم آورد
که اين سينه بي دل خدا يا چگونه
دلم را نبردي به يغما تو بردي
نبود اين سزايم خدا يا چگونه
خدايا دلم را به ميخانه بردم ؟!
که يک دم من اين دل به کينه سپردم؟!
دلم را شبانگه به يغما چه بردي
همه حاصل از دل به بيگانه بردي
نبود اين سزايم رها کن خدايا
از اين سوز سينه خدا يا چگونه
وقتي عشق جون مي گيره تو قلب آدم
مي دوني دل همه چي رو خوب مي بينه
حتي اون سياهي هاي شب درد رو
مثل يک جمعه باروني مي بينه
اما وقتي که يه قلبي بشکنه
توي چشماش همه دنيا بد
حتي فال حافظم خوب که بياد
واسه اون اول و آخرش بد
نواي عشق گاهي چونين است پر ز حيات و زندگاني
گاه پر از سوز و پر از درد است مانند صداي جغد شب
گاه چون شور و نشاط بچه آهويي و مهر مادرش بر او
بي کران بي وصف بي فرجام
گاه تند و پر از غوغا چو طوفاني در امواج درياها
و گاهي چون صداي باد نوازش مي دهد برگ درخت بيد مجنون را
بي کران بي وصف بي فرجام
و چون شولاي درويشان
بي رياو ساده و خاکي و گاهي هم چو زيبايي مهتاب
پر از آواز پر از آغاز
گاه بمانند نواي ني پر از سوز و پر از رمز است
و گاهي چو پرواز مرغان هوايي بر فراز آسمانها
هزاران کوچ و هجرانست تکراري
و گاهي همچو گلبرگ شقايق که حتي با نوازش مي شود پر پر
بي کران بي وصف ليکن بي فرجام

بسمه الرب الشهدا و صدیقین
از تیغ ها چه بگویم طعم نیش اش بر تنم
هر دم مرا تا میعاد مرگ می برد
زخم ها بلند سلام می گفتند
برایم نمک بیاور
می خواهم این بار تو بپاشی
مانند قلبم
با نفرت بپاش
دیر نشود من رهگذرم بپاش آهان باز هم
باز هم
تا رستگاری من ثانیه یی بیش نمانده درنگ کن
و بپاش
سیلی از عشق نخوردم
چه زنم لاف که گرگ است پری پیراهن
هوس است در پس سینه که زند بر دل چنگ
سوز دل نیست خراش هوس است پنجه افکنده به دل
یا طلسمی ست که از چشم کنیزک جوشد
محشری خشک تر فقر و غنا نشناس است
همچو ترسایان مصلوب کند
طاعونی ست که سوزانده شدن درمان است
من همین دانم بس عابریم زیر نگاهی خیره عابریم
او بر تارعنکبوت خانه بی سقف مان خنده ای زد بی آنکه بداند که من بارها بر تار تنهایی؛ بسته بر دریچه ی قلب فراموش شده او گریسته ام.
نشستی رو به پنجره کنج اطاق چی می خوای
دلت گرفته از همه از آسمون چی می خوای
بهش می گی دیگه نبار می گی اونو نمی خوای
یه حرف می آد از تو دلت می گی خدا رو می خوای
نگات می گه بریدی و هوای تازه می خوای
یه دنیا حرف باهاش داری می گی خدارو می خوای
تو ساده ای تو پاکی اما اینو کی می خواد
آخه چه پسته زندگی نگو اونو نمی خوای
دلت گرفته از همه از آسمون چی می خوای
از آسمون بجز خدا هوای تازه می خوای
ماهی
من همان ماهی دریا های خشکم
من همان ماهی تنگ تنگ بی آبم
گر تو می دادی قطر آبی زهرآلودم
من به تو دریا به دریا جان می دادم
من همان ماهی دریا های خشکم
من همان ماهی بی آب ؛
تشنه ی یک قطره از عشقم .