تبليغاتX
هوای تازه
هوای تازه دیگر از زبان مجتبی فتحی پور
 


چگونه شرح دهم غم دل  را
فغان از این دلی که بی پرواست
چگونه خو کنم به تنهایی
امان از این شبی که بی فرداست
نگارمن در این پریشانی
چه آتشی به جان من بر پاست
ز سوز دل نمانده خاکستر
که بی نشان چه ظلمتی بر ماست

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:46  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 


خداجون بگو مي خوام راحت بخوابم
بگو تقصير کي بود که تنها موندم
خدا آخرين شب بذار بخوابم
بگو اولين وآخرين گناهم
نگو مي دوني نگو خبر نداري!؟
به خودت قسم که طاقتم تمامه
خدا آخرين شب بگو که ديگه شعر من نزديک آخرين کلامه
بگو .اين قصه رو خيلي ها مي خونن
بگو واسه چي بايد تنها بمونن
بگو غير من کيو تنها مي خواستي
بگو مي خوام بخوابم بي کم و کاستي
مي دونم اگه نخواي هيچي نمي شه
بذار آروم بگيرم واسه هميشه
نگو تکرار از منو از تو انکار
بگو بي طاقت شده اين دل بيمار
بگو ده ثانيه مونده تا گل ياس
بذار آروم شه دلم که خيلي تنهاست

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:38  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

دگر بار رسیده موسم جدایی
نمانده یار نمانده یار آشنایی
دگر مپرس ز حال من نگو کجایی
دلی نمانده بهر من زبی وفایی
چو برگ به طوفانم پریشان
چو باد به هر طرف روم هراسان
زهر کس و ز هر که من گریزان
منم ز کرده های خود پشیمان
بهارمن قرارمن کجایی
جوانی ام خزان شداست نیایی
ز سوز دل دگر مپرس مگر ندانی
که دل به در سپرده ام زمانی
بیا تو ای دلیل زندگانی
نسیم وصل من بخوان نهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

به نام اونی که همیشه بوده و هست حتی اگه من حتی اگه تو حتی اگه ما نباشیم   آخه اون خداست

به نام خوب همیشگی به نام خدای خوبی ها

سلام ، به وب لاگ شعر های مجتبی فتحی پور خوش آمدید.

خوشحال می شویم که از نظرات مفید و سازنده شما بهره مند شویم.

تعدادی شعر نیز در قسمت  آرشیو مطالب موجود است .با آرزوی توفیق برای شما دوست گرامی .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:7  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

وطن با من ز کاوه از تهمتن گو
وطن با من ز ميلاد قلندر گو
وطن با من ز زرتشت و اهورايش
وطن با من زتير آخر آرش
وطن با من ز ايثار و شهامت گو
وطن با من ز ميرزا مرد جنگل گو
وطن امشب دلم تنگه بگو با من
وطن قلبا همه سنگه بگو با من
به کوري چشاي دشمن خاکت
بگو معناي اين واژه واژه وحدت
وطن تا لاله هست يادآور ظلمت
نمي ميرد در قلبم رگ غيرت
وطن مي خوانمت با داغ از سينه
وطن درد من عاشق فقط اينه
بگو از رازقي و لاله پر پر
پلاک خوني يارم دم سنگر
همان جا من تمام عشق را ديدم
ندارم نغمه اي غير وطن در سر
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:48  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 


تمام دل من خدا پر ز خونه
 که اشکم ز ديده چکد دونه دونه
هواي جدايي چه به روزم آورد
که اين سينه بي دل خدا يا چگونه
دلم را نبردي به يغما تو بردي
نبود اين سزايم خدا يا چگونه
خدايا دلم را به ميخانه بردم ؟!
که يک دم من اين دل به کينه سپردم؟!
دلم را شبانگه به يغما چه بردي
همه حاصل از دل به بيگانه بردي
نبود اين سزايم رها کن خدايا
از اين سوز سينه خدا يا چگونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:47  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 


وقتي عشق جون مي گيره تو قلب آدم
مي دوني دل همه چي رو خوب مي بينه
حتي اون سياهي هاي شب درد رو
مثل يک جمعه باروني مي بينه
اما وقتي که يه قلبي بشکنه
توي چشماش همه دنيا بد
حتي فال حافظم خوب که بياد
واسه اون اول و آخرش بد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:46  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 


نواي عشق گاهي چونين است پر ز حيات و زندگاني
گاه پر از سوز و پر از درد است مانند صداي جغد شب
گاه چون شور و نشاط بچه آهويي و مهر مادرش بر او
 بي کران بي وصف بي فرجام
گاه تند و پر از غوغا چو طوفاني در امواج درياها
و گاهي چون صداي باد نوازش مي دهد برگ درخت بيد مجنون را
بي کران بي وصف بي فرجام
و چون شولاي درويشان
بي رياو ساده و خاکي و گاهي هم چو زيبايي مهتاب
پر از آواز پر از آغاز
گاه بمانند نواي ني پر از سوز و پر از رمز است
و گاهي چو پرواز مرغان هوايي بر فراز آسمانها
 هزاران کوچ و هجرانست تکراري
و گاهي همچو گلبرگ شقايق که حتي با  نوازش مي شود پر پر
بي کران بي وصف ليکن بي فرجام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:45  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

امروز از تو نگاهت حرفاي تکراري ديدم
مي دونم از اين روزاي خشک و بي حس داره مي گيره دلت
يه نواي تازه مي خواي يه هواي تازه مي خواي
که بپيچه توي کوچه دوباره زنده بودن
که دوباره وابشن پنجره هاي گل خونه
که نباشه ديگه وقت و ساعت و دقیقه که نگن آهان حالا نوبت اينه
کي مي دونه خندهات رنگ غمن بين خندهات گريه هاتم تو کمينن ماتمن
کاش مي شد حرف دلم جايي نباشه که بمونه
درک دنيا رو نداره دل من شايدم مثل شما توي زندون زمينه
اين صدا ها رو شنيدي همشون يه جور غريبن
توي ذهن من نه ديگه نمي ذارم که بمونن پچ پچ و کابوس و کابوس
واسه من بارون قشنگه بوي خاکي که تو بارون بهم ميگه دوباره برگشته پيشت
تا دوباره خيس اون شي تا بگه که هر دو پاکين تا زماني که باهاشين
من نفس هام تو دويدن جون مي گيره وقتي هم پا ندارن
چه صادقن اين نفس ها از من و تنهايي هام گله ندارن
نمي خوام تنهايي مو ازم بگيرن
توي ترديدي آره به ذهن چشمام واسه رها شدن دنبال چاره توي سايه سياه بي قراري
توي دنيايي که قصه اي نداره شايد خيلي قبل از اينها مرده بوديم
 توي دنيايي که هم سازي نداره ساز ما باشه و ساز ما نباشه
هرجه هست مي خواد که بشناس که جنس آدما مي شه يک روز بگيره رنگ سپيدي
من مي گم نه ولي اون مي گه مي گيره يعني تو مي گي مي گيره؟
من مي خوام ازت فقط اينو که هر وقت قلبم از خاطر و ياده اين حکايت شد جدا تو به من
دوباره ياد آور شي که دلت يه روزي از سپيدي ها قصه مي گفت
که از اين پليدي ها خسته مي گفت
بوي بارون بوي خاک بوي سپيدي واسه من مقدسن واسه ما مقدسن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:43  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

منسب فاطمی و ذکر مدامت عشق است یا حسین

بسمه الرب الشهدا و صدیقین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 3:24  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 


از تیغ ها چه بگویم طعم نیش اش بر تنم
 هر دم مرا تا میعاد مرگ می برد
زخم ها بلند سلام می گفتند
برایم نمک بیاور
می خواهم این بار تو بپاشی
مانند قلبم
با نفرت بپاش
دیر نشود من رهگذرم بپاش آهان باز هم
باز هم
تا رستگاری من ثانیه یی بیش نمانده درنگ کن
و بپاش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 3:9  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 


سیلی از عشق نخوردم
چه زنم لاف که گرگ است پری پیراهن
هوس است در پس سینه که زند بر دل چنگ
سوز دل نیست خراش هوس است پنجه افکنده به دل
یا طلسمی ست که از چشم کنیزک جوشد
محشری خشک  تر فقر و غنا نشناس است
همچو ترسایان مصلوب کند
طاعونی ست که سوزانده شدن درمان است
من همین دانم بس عابریم زیر نگاهی خیره عابریم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 3:9  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

آمدی پس جرعه ای از جام احساسات پاکم نوش کن
 هم چو موجی از برم مگذر کلامی گوش کن
قصه لیلی و مجنون را که گفتی از بری
آتش عشقم بیفروز ور نه خود خاموش کن
سوز عشق من جهانگیر است
مپرس از دیگران این چه بلوایی ست
که خیزد ناگهان از هر کران

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 3:8  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

چه بی ارزش و پوچند این رهگذران بر کوی ویران اعصاب من که دراین غفلت من نیز از آنها گذر می کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 3:6  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

 تنهایی

او بر تارعنکبوت خانه بی سقف مان خنده ای زد بی آنکه بداند که من بارها بر تار تنهایی؛ بسته بر دریچه ی قلب فراموش شده او گریسته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:10  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

هوای تازه

نشستی رو به پنجره کنج اطاق چی می خوای
دلت گرفته از همه از آسمون چی می خوای
بهش می گی دیگه نبار می گی اونو نمی خوای
یه حرف می آد از تو دلت می گی خدا رو می خوای
نگات می گه بریدی و هوای تازه می خوای
یه دنیا حرف باهاش داری می گی خدارو می خوای
تو ساده ای تو پاکی اما اینو کی می خواد
آخه چه پسته زندگی نگو اونو نمی خوای
دلت گرفته از همه از آسمون چی می خوای
از آسمون بجز خدا هوای تازه می خوای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:8  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  | 

ماهی

من همان ماهی دریا های خشکم

من همان ماهی تنگ تنگ بی آبم

گر تو می دادی قطر آبی زهرآلودم

من به تو دریا به دریا جان می دادم

من همان ماهی دریا های خشکم

من همان ماهی بی آب ؛

تشنه ی یک قطره از عشقم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:57  توسط صادق (مجتبی فتحی پور)  |