صادق نبود
از صادق می گویم ،
که صادق نبود
نمی دانم ،
دلیل پوچی خود از کجا دانست
که ، او تنها
دلیل آمدن داند
حرفی از دل
با چه زبانی سخن بگویم، ای دل،واژه ها به گوش ات
ناآشناست،صدایی شنیدم ، آری ! صدای خودت بود،به خود
چه گفتی که چنین شکستی،دل ،حرفت حرفی از دل بود دل
جنون بیداری
ظهر داغ پاییزی من
عطش شرجی بیداری من
که نه با یک نغمه خوش کمتر بود
هم نه از دیدن یک خانه از پایه خراب
بیش از این بدتر بود
همه مست و همه پست و همه خواب
غله کشتند بر این خاک سراب
از همه لکه ننگیست به جا
همه خاموش ز سنگ خاست صدایی که بجاست
گرچه از فقر اندیشه همی درگیرند
بی خبر روزی از او می گیرند
لیکن از رحمت او دلگیرند
گشنه خوابند ولیکن سیرند
همه در مسند شاهی همه عمر
راه بن بست فرا می گیرند